نمی خوام بیای.. نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی .. نمی خوام ازت مثه یه شمع بسوزی تا حروم بشی ..
آنقدر در خویشتن درد درون ریختـــــم تا که خود با درد هستی سوز خودآمیختم
تا جدا ماند من در من ز هر بيگانه اي از تـــــــــو هم اي عشق بيفرجام بگريختم
برگ زردي بودم و در تند باد حادثه ها بر تن هر شــــــــاخه بي ريشه اي آميختم
سلام و بعد از مدتها سلام
سلام به تو نازنين كه پيوسته با من بودي و در كنار من زيستي و رنج اين زيستن را تو باعث تحمل آمدي تو كه پيوسته در چشمهايت برق محبت را ديدم و در گرماي دستهايت توان بودن را تجربه كردم . با تو و بي تو در هر گوشه اي از دنيا كه بودم و هستم جز به نامت رقمي نزدم . جز با عشقت فرياد برنياوردم . با تو سوختم با تو ساختم .. تنها عشق تو بود كه گلبوته پژمرده زندگيم را توان پايايي داد . امروز انگار هزارساله ام اين مني كه در من زندگي مي كنه آنقدر پير است كه خود بوي سدر و كافورش را حس مي كند . هماني كه تو نازنين مي شناسي دلي باندازه مشت كوچكش در سينه دارد اما اين دل بوسعت دنيا عشق محبت و ايثار دارد . هرگز معني حسادت و خودبزرگ بيني را نشناخته ام . من دل آزاري را نياموختم . اگر چه بسياري دلم را آزردند و دلم را شكستند ........
شنيدم مي خواهي از عشق بگويم !!!
تو عشق را به معناي واقعي كلمه با همه حرمت و پاكي و يكه شناسيش در نوشته هاي من حس مي كني حتي مي تواني ببيني . در نهانخانه دلم حرمي است كه بر آن حريمي كشيده ام . آنجا يك كلمه در كنار عشق نوشته ام ......... فنا ... !!!!!
همه زندگي من در شب مي گذرد . روز بي حيا را دوست ندارم . شبها را تا صبح مي نويسم .. به خلوت و بزرگي و عظمتش عاشقم .. در آن لحظات من خودم نيستم او با من است . او كه نمي بينمش ولي با همه جان احساسش مي كنم . اينها را همه براي تو گفتم . تو كه مي خواهي ....
ولي ديگر نمي شود ماند .. ديگر نمي شود نوشت ..
دوستم بدار ...
مرا بدست فراموشي نسپار ......
اي يار اي هميشگي ترين يار ........

آلاله فرق مرگ و زندگي چيست ؟
تو وقتي از محبت بي نصيبي
كي مي دونه چه دردي داره غربت
تو وقتي با عزيزاتم غريبي
حلال كنيد ....
براي خداحافظي، آن هم اينقدر بي مقدمه، كلمات زيادي نمي توان پيدا كرد.
مي روم. «مرتضی »ي كه يك سال تمام،مهمان دل شما بود مي رود. همين!
«مرتضی » به راهي مي رود كه سخت نيازمند پشتيباني خداوند است.
دعايش كنيد
يادمه روزي كه اومدم سراغ وبلاگ نويسي فكر نمیکردم که يه روزي بشه كه كلي دوستاي وب لاگ نويس خوب داشته باشم كه گرچه ارتباطمون يه ارتباط مجازي بود ....تو غمها و شاديهاي هم شريك بوديم، دوستایی که مواقعی که حسابی از رورگار دلخور بودم برام سنگ صبور بودن . من فكر ميكنم چون همديگرو هم نميشناختيم تو نوشته هامون هم صادق بوديم ....شاید نتونستم براتون دوست خوبی باشم ولی سعی خودم رو کردم.ضمن سپاس و تشكر فراوان از همراهي و همدلي تان و تشكر ازعشقها و محبتهايي كه از شما خوبان آموختم، اجازه ميخواهم كه با چشماني پر از اشك از شماعزيزان خداحافظي كنم ..ممنونم وبراتون آرزوي موفقيت مي كنم. هيچ وقت محبتهاتونو فراموش نمي كنم .
![]()
